پنجشنبه 17 مهر1393

زنان بر زبان سلطنت می کنند.

 در بررسی گویش ها، به روستاها، بویژه روستاهایی که چندان در مسیر آمد و شد نیستند، بیشتر توجه می شود زیرا روستاهای دورافتاده، عناصر فرهنگی و زبانی را بیشتر و بهتر در خود نگاه می دارند. هرچه یک آبادی به شهر نزدیکتر باشد، بیشتر تحت تأثیر زبانهای مهاجم قرار می گیرد. بهترین گویشوران شاهد، پیرزنها و پیرمردانی هستند که در روستاهای دورافتاده زندگی می کنند.

بویژه پیرزنها.

زیرا

اولا از نگاه اجتماعی،  مردان بیشتر کار می کنند و فرصت چندانی برای حرف زدن ندارند ولی زنان که خانه را مدیریت می کنند، فرصت زبانی بیشتری دارند.

دوم اینکه از نگاه روانشناختی، مردان در سنجش با زنان، گرایش کمتری به سخن گفتن نشان می دهند. مردان از ساده ترین راه ها برای بیان مقاصد خود استفاده می کنند، الگوی جمله سازی آنها محدودتر است و هوش و وسواس زبانی کمتری دارند، در حالی که بخش بزرگی از هنر زنان در حرف زدن پدیدار می شود. زنها گرایش بیشتری به توصیف و تشریح و شاخ و بال دادن رخدادها دارند و همه اینها فعالیت های زبانی هستند و موجب ورزیدگی زبانی می شوند. زنها بیشتر به حاشیه ی پیشامدها گرایش دارند تا خود آنها.  در مردان، زبان ابزاری برای بیان مقصود است ولی در زنها، زبان خودش هدف است. بررسی های زبانشناختی نشان داده است که  مردان بیشتر از واژگان هسته ای استفاده می کنند، در حالی که زنان برای بیان مقاصد خود از الگوی دستوری، واژگان و ترکیبات زبانی متنوع تری استفاده می کنند، واژه-آگاه ترند و از سطوح برگزیده تر زبان استفاده می کنند. از این رو واژگان، ضرب المثلها و اصطلاحات، بیشتر در قلمرو زنهاست.

 

 

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 11:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 31 شهریور1393

ووز " ووز بازی و وا‍ژگان وابسته "

"ووز" همان گردو است. در زبان پهلوی آن را  گـَوز  gawz  می گفته اند به فتح اول. و در برخی گویشها (مانند گویش گیلکی و نیز برخی آبادی های تات نشین رودبار) به اول این واژه، حرف پیشوندی ِ  (آ) می افزایند و آن را "آغوز" می گویند.  در عربی هم که حرف (گ) ندارند، آن را "جوز" می نامند. قدما به پالوته یا حلوایی که از گردو می ساختند گـَوزینه می گفتند و عربی آن جوزینه است. 

برخی از واژگانی که صامت آغازین آنها "و" است، در دوران گذار از زبان اوستایی به فارسی میانه به "گ" تبدیل شده اند مانند:  "ورکه" و "ویمنه" که به "گرگ" و "گمان" تبدیل شده اند. در برخی واژگان هم در دوران گذار از فارسی پهلوی به فارسی دری، این صامت به "گ" تبدیل شده است. برای نمونه "ویشتاسب" و "ویریختن" بصورت "گشتاسب" و "گریختن" درآمده اند. در تاتی رودبار برخی از این واژگان همان شکل کهن خودشان را در  زبان اوستایی یا پهلوی حفظ کرده اند. "ووز" هم یکی از این واژه هاست. یک مثال دیگر "وَل کُردن ِ آتش" است که در فارسی می گویند: "گُل کردن" ولی ما همچنان با "و" تلفظ می کنیم. 

پوست گردو را "سیل" (sil) می گویند. گردوی پوست ناکنده را "سیلی" (sili) و گردوی پوست کنده را "فیلی" (fili) می گویند كه (ي) در اينجا افزونه ي نسبت است.

در گذشته بازی بچه ها مانند امروز دیجیتال و درتنهایی و انزوا نبود بلکه وابسته به کار گروهی و فعالیت بدنی بود، یکی از بازی های گروهی میان پسربچه ها، ووزبازی یا آغوزبازی بود. گردو بخش حذف ناپذیری از هویت پسرها بود و معمولاً نوک انگشتهاشان از پوست کندن گردو  (فیلی آکُردن) سیاه بود.

براي فروريختن گردو از درخت از شاخه هاي بلند و سرراست گردو كه به آن "ره" (re) مي گويند استفاده می کردند و مي كنند. "ره" از مصدر "رُفتن" به معناي "فروريختن و جارو کردن" گرفته شده است. براي فروريختن گردو از شاخه هاي دوردست هم چوبهاي كلفت و كوتاه را به سمت آنها پرتاب مي كنند كه به آن "دفكه" مي گويند. "دفكه" در اصل، "در افكه" است يعني ابزاري براي درافكندن گردو. یا ابزاری که آن را درمی افکنند برای فروافکندن گردو.

با گردو بازی های گوناگونی انجام می گرفت. شناخته شده ترین شیوه بازی این بود که دایره ای می کشیدند و هرکسی یک گردو روی خطی که وسط دایره ترسیم می شد، قرار می داد. سپس از پشت این دایره، هر كسي تیله ي خود را تا مسافتی پرتاب می کرد. هر کس که تیله اش دورتر می رفت حق داشت نخستین نشانه گیری را انجام دهد و گردوهای دایره را هدف بگيرد. هر كس هر چند گردو را كه بدين ترتيب از دايره بيرون مي انداخت به دست مي آورد. 

"تیله" که در محل به آن "تیره" می گفتند، گردوی ویژه و متمایزی بود. معمولاً آن را از گردوی بسیار درشت و گِرد انتخاب می کردند. درختانی که گردوی آنها برای تیله مناسب بود خیلی زود شناخته شده و همواره در معرض تاراج بودند. برای سنگین کردن گردو، سوراخ کوچکی در آن ایجاد می کردند و مغز آن را با سنجاق بیرون می آوردند و جای آن سرب یا ساچمه سربی یا قیر می ریختند و سوراخ آن را با قیر یا موم مسدود می کردند. همچنین برای آنکه تیله، رنگ متمایزی داشته باشد، آن را یکی دو روز در پهن تازه گاو می نهادند تا سرخ سرخ شود.

یک بازی دیگر هم بود که با گردوهای ریزتر انجام می دادند. گردوی ریز را هاشتِلی هوشتَی  می نامیدند و آن در اصل، هشتَلی است یعنی هشت+لی.  در اینجا "لی" پسوند نسبت است. هشتلی همان هشتک یا هشت + یَک است. یعنی گردوی ریزی که هشت تا از آن معادل یک گردو است. هوشتَي هم در اصل همان هشتك است. 

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 9:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 مرداد1393

جاینام های روستای جوبن

رودبار به نقل از کتاب گیلان، 2331 کیلومتر مربع وسعت دارد و از نظر پهناوری، دومین شهرستان در استان گیلان است. جمعیت آن طبق سرشماری سال 1385 بیش از  101 هزار نفر گزارش شده است که 42 هزار نفر از آن را جمعیت روستایی تشکیل می دهد. رودبار بیش از 230 روستا دارد.

در هر یک از این روستاها برای کوهها، دشت ها، دره ها، باغ ها، چشمه ها، رودها و حتا گاهی برای درختها و درختچه ها نام هایی وجود دارد. این اسم های خاص، از نگاه زبانشناسی ارزش بالایی دارند زیرا از واژگان بنیادی به شمار می روند. واژگان بنیادی واژگانی از زبان هستند که به لحاظ تاریخی قدمت بالایی دارند و بدلیل کثرت استعمال، در داد و ستدهای زبانی معمولاً دست ناخورده و بکر باقی می مانند.  واژگان بنیادی، به لایه های ویژه ای از زبان مربوط می شوند. واژگان خویشاوندی، واژگان مربوط به اعضا و اندام های بدن، واژگانی که در نامگذاری جانوران به کار می روند و... معمولاً واژگان بنیادی هستند. یک گروه دیگر از واژگان بنیادی که در اینجا می خواهیم در باره آن سخن بگوییم، واژگان توپوگرافیک هستند، یعنی واژگانی که در نامیدن جای ها و مکان ها از آنها استفاده شده است. این نام ها بنیادهای قدرتمندی دارند و در گذر زمان به آسانی حذف نمی شوند. 

از آنچه گفتم اهمیت جاینام ها آشکار می شود. جاینام ها، در هر منطقه عمدتاً به زبان آبا و اجدادی آن منطقه وفادار مانده اند و از این نگاه، اهمیت بالایی در مطالعات زبانشناسی، مردم شناسی و مطالعات اجتماعی دارند. در جای جای شهرستان رودبار بویژه در روستاهای پراکنده آن، جاینام های بسیاری وجود دارند. این نام ها، گنیجینه های زبانی رودبار هستند و بخش بزرگی از تاریخ و فرهنگ منطقه را در خود پنهان کرده اند. ارزش این واژگان از دفینه های باستانی شهرستان رودبار کمتر نیست. شک نکنید که این واژگان یک روز در مطالعات زبانشناسی و اجتماعی، با دقت از زوایای گوناگون کاویده خواهند شد و از دل آنها اطلاعات سودمندی برای شناخت منطقه و کشف رازهای زبانی و تاریخی آن بیرون خواهد آمد. البته نام های کلان مانند نام روستاها و آبادی ها معمولاً در نقشه های جغرافیایی ذکر شده (اگرچه عمدتاً نادرست) و از خطر نابودی ایمن است، ولی چنانکه گفتم، نام دشت ها، کوه ها، چشمه ها و... در هیچ جا ثبت نمی شود و بزودی از حافظه تاریخ محو خواهد شد.

گردآوری این نام ها از یک وجه دیگر هم حایز اهمیت است و آن اینکه اگرهم برخی از این جاینام ها حفظ بشوند، در شیوه تلفظ برخی از آنها بتدریج اختلاف نظرهایی پیش خواهد آمد. ثبت تلفظ صحیح این جاینام ها از این خطر پیشگیری می کند. 

در زیر نزدیک به 180  مورد از جاینام های روستای جوبن به چینش الفبایی آورده شده است. شایسته است تأکید کنم که خویشاوندان و دوستان بسیاری در گردآوری این واژگان نقش داشته اند که آوردن نام همه آنها از مجال این صفحه بیرون است ولیی شایسته است ضمن تشکر از همه آنها، از آقای افشین نوری جوبنی و آقای مهرعلی نعیمی جوبنی سپاسگزاری ویژه نمایم که بخش بزرگی از واژگان از تلاش این دو گرامی فراهم آمد.

نیز بگویم که همه این نام ها متعلق به خود جوبن نیستند و برخی از آنها در قلمرو روستاهای همسایه می باشند، به هر حال هدف ما در اینجا معرفی خود واژه است و نه مشخص کردن مرز جغرافیایی روستاها. 

گفتنی است که جاینام های جوبن بسیار از آنچه آورده ایم فراتر است. بویژه از مرزکش کمتر واژه ای به دستم رسیده است. از همه جوبنی های گرامی درخواست می کنم اگر می توانند به کامل شدن این فهرست کمکی کنند دریغ نورزند. 

 

آفتاودگزمبو  âftâvdagazmabo، آلش جارَی  âlešjâray  ،آوچره نای  âvećerenây، اجمله  ajmale  ، اُدَم سرا  odamsarâ  ، اسپه چاله  espećâle،  اسپه کند  espekand ، اُسندچال  osendećâl ، اَمّای دره  ammâydare ، اودالون avdālon   ، انارک برگا  anârakebargâ   ، بابون  bâbon  ، باغ گا  bâqegâ،  بجارون bejâron   ، بزبره  bozbare، بکندون  bekandon، بلبل دینگا  bolboldingâ  ، بلی آون  baliyâvon   ، بورون ده  burunde   ، بورونده روخون  buronderoxon، پاره ور  pârevar، پردسر pordesar  ، پشت باغ  poštebâq ،  پشتون  pošton ، پشتون لیش  poštoneliš  ، پلاخور لمبون،  polâxorelombon، پول بکنده تخت  pulbekandetaxt  ، پیردم  piredam  ، پیرِرا pirerâ  ، پیر قبرستون  pireqabreston  ،  پین کوت peynkut  ، تافتون کش  tâftonkaš  ، تاق درین  tâqdarin  ، تقی کورکت  taqiyekurekat،  توسه چاله  tusećâle،  جرا   jerâ   ، جرتاق  jeretâq   ، جورتاق  juretâq، جر چمه  jerećame  ، جر مازو چال  jeremâzućâl  ، جورمازوچال  juremâzućâl  ، جَو باغ  javebâq   ، جوون لات  juvonlāt  ، چارقبرون  ćârqabron  ، چارکول charkul  ، چال کرز  ćâlekarez، چت بُن  ćetebon  چِکَمبو  ćekambu  ، چله سر  ćelesar  ، چَمارو  ćamâru  ، چماروی جر چال  ćamâruyejerećâl ،چماسری  ćamâsaray  ، چمبره  čambare  ، چمه سر  ćamesar  ،  حلیمه تیکه  halimetike  ، حموم کول  hamomkul، حیدرقرق   heydareqoroq  ، خشک سلون  xoškeselon  ،  دارستون کول  dârestonekul  ،  داز سینه سنگ  dâzesineseng ، درسی  darsi  ، دروازه سر  darvâzesar  ، دزبره  dezbere  ، دزچاله  dezćâle، دگامیون degāmiyon  ، دَمیون  damyon  ، دوبرارکون  doborârakon  ، دوبره  dobare  ، دو درون  dodaron، دوشاخه  došâxe، دولاکون  dulâkon  ، دَوَی لات  davaylât ، ده پشت  depošt  ، را گردش  râgardeš، را میون  râmiyon  ، زه باغ  zebâq    ، زه دار بُنون  zedârbonon   ،  سُرخِ کول  sorxekul  ، سفر سرا  safaresarâ،  سلونه سر selonesar  ، سنجیل  sanjil  ، سنگ چمون sengečamon  ،

سنگ لاس  sengelâs  ، سنگلون  sengelon  ، سنگوزَر  senguzar  ، سود آو sevedeâv، سه بره sebare  ، سیالون  siyâlon، سیرجه کول sirjekul ، فیله کو  fileku  ، فق چال  foqećâl، فُقِ دَم  foqedam  ، فیشکَش fiškaš   ، کارش  kâreš  ، کایی کمر  kâyikamar، کلاف کش  kelâfkaš  ، کافر ِ کش  kâferekaš   ، کبلیی روخون kableyiroxon  ، کتله  katele  ، کرا  karā  ، کردل  karedel    ، کردلار  kordelār ، کُردِمَلُه  kordemalle  ، کَرَز باغون  karazebâqon ، کرکاور  karkâvar  ، کرکاور لنگه  karkâvarelenge، کِسلارون  keslâron، کش باغون  kašebâqon  ، کَشون  kašon  ، کلاو کش kelâvkaš  ، کلاون  kalâvon  ، کلاون دره  kalâvondarre  ، کلاوُنون  kalavonon  ، کلورز دم  kalorezedam  ، کله ولون  kalevalon،  کَند    kand  ، کندبُن  kandebon  ، کُنَسیاو  konasyâv  ، کنک کش  kanakkaš  ، کوجی سرای  kujisarây،  کوجی جنگلی  kujijangalay، کبوترخونی  kabutarxuni،  کولاسر  kulâsar  ، کول سر قبرستون  kulesareqabreston   ، گاوخوس  gâvxos، گاودل  gâvedel، گرجاوا  gerjâvâ  ، گرد ِ کولای  yâerdekul  ، گردمندن  gerdemanden،  گُرگِ دشت gorgedašt  ، گرگر  gorgor،  گزنه چال  gaznećâl ، گلباغُنون golbâqonon  ، گل چال  gelećâl  ، گنجه پیر  ganjepir  ، گنجه کول  ganjekul  ، گنگ کش  gongekaš ، لاتَکی  lâtaki  ، لارکو  lâreku  لاری  lâray،  لاله بیاره   lâlebiyâre  ، لاله کش  lâlekaš   ، لشکرگا  laškargâ، لطیف باغ   latifebâq   ، لَـله کش  lalekaš   ، لَله گَده lalegode   ، لیلی جاون  leylijâvon  ، ماماستون  mâmâston  ، متیله  metile،  مرزه چال  marzećâl، مرز نسار  marzenesâr، مروه چال  marvećâl،  مُستِفرَز  mostefraz  ، ملّابره  mollâbare  ، موسر  mowsar  ، مونداوون  mondāvon  ، میراتونِ چَمه mirâtonećame   ، میراتون دره  mirâtonedare  ، میچ نوا   meyćnavâ   ، میدون  meydon  ، نارنج کول  nârenjekul،  ناف سرون  nâfesaron  ، نالوس  و نالوس هموار   nâlusehamvâr  ، نالوس هرده nâluseharde   ، ناوِسرون  nâvesaron  ، نجف سرا  najafesarâ  ، نرگیجال  nargijâl  ، ورف  varef   ، وشه  vaše  ، وُناوَر  vonâvar  ، وُنه سرا  vonesarâ  ، وَیاو  vayâv  ، یافگِلَی  yâfgelay  ، یخِ کول  yaxekul  ، یزید قبر  yazideqabr   

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 9:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 تیر1393

به ياري همولايتي هاي عزيز بزودي نام 160 منطقه از جوبن در اين وبلاگ

درود دوباره.

شكر خدا، اي هفته چند نفر از جوبنيون بزرگوار،خيلي محبت بكردون و خيلي

از جوبن ِ كوه و كَشون ِ اِسمونا مِره رَوونه بكردون. حدود شصت هفتاد تا مو مره

داشتمه. با لطفي گِه ايشون بكردان الون تعداد اسمون برسيه به حدود 160 تا.

يعني الون حدود 160 تا اسم مكان دارم جوبن ِ جا گِه خوره يه تا گنجه

و اُنه ارزش دگاميون ِ گنج ِ جا اگر ويشتر مَبو  كِمترُم نيه. 160 تا اسم خالص تاتي.

حتا يه جزء تُركي يا عربي يا روسي يا مغولي اي اِسمون ِ ميون دَني.

اي اسمون ِ میون، هم  کوهون ِ  اسم دَره،  هم  روخون،  هم  

کَلا هم باغ و ... 

فعلن اسم دوستونی گِه

مرا كُمَي بكردانا نگويم تا وختي گِه اي فهرستا طبق الفبا بُرُم.

به هرحال اوشون ِ دست درد مكنه و مو به عنوان يه جوبني

اُشون جا تشكر كنم و هَني ديَر جوبنياي عزيز ِ مرا خواهش كنم

اگر اسماي ويشتري دونون حُكمن مره اي ميل بكنون. اَلون دِ

زبان تاتی ِ میون، جوبن ِ زبان به عنوان يه گونه ي گويشي كاملن

شناخته شداي و خوره شناسنامه داره، هويت داره.

اگر مقاله هاي زبانشناسيا گِه اي چند سال ِ ميون در باره ي

زبان تاتي نوشته ببيه  نيا بكنن، وَنن گِه به زبان جوبن

ارجاع بو. الون بعضي پايان نامه هاي دانشجويي

نوشته بيَن دره گِه  يه شاخه از اوشون ِ تحقيق روي زبان جوبني

هسته. مطمئن ببَم گِه امه زبان ارزش تاريخي و زبانشناسي داره و 

 خيلي از كلمات زبان پهلوي پيش از اسلاما در داخل خودش داره و

خيلي از رمز و رازهاي زبانهاي باستاتي ايرانا در دل خودش حفظ بكرده.

سعي بكنم محلي اصيل و غليظ و با لهجه

گَو بزنم و سعی بکنم دیَر تاتون ِ مونسته به امه لهجه تعصب بدارم.

 

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 10:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 14 تیر1393

واژه "سجّيل" در قرآن همان "سنگله" خودمان است؟

حتما واژه "سنگله" sengele به معني "يك قلوه سنگ" به گوشتان خورده است. من فكر مي كردم و هنوز فكر مي كنم كه اين واژه يك اسم مركب باشد:سنگ+ گِله.  مي دانيم كه در تاتي و تالشي "گِله" واحد شمارش و به معناي دانه است و براي شمردن چيزها از آن استفاده مي شود. پس سنگله روي هم رفته بايد به معناي يك گِله سنگ يا يك قلوه سنگ باشد.

حالا برويم سراغ واژه "سجّيل" در قرآن. حتما سوره "فيل" را خوانده ايد كه در آن داستان حمله پرستوها (ابابيل) به سپاه ابرهه نقل شده است. در آنجا سخن از سنگهايي است به نام "سِجّيل" كه پرستوها اين سنگها را در منقار دارند و آنها را روي سپاه ابرهه مي ريزند و آنه را نابود مي كنند:

"ترميهم بحجاره من سجيل". پرسش اين است كه آيا ممكن است "سجّيل" در اصل همان "سنگله" باشد؟ چون عربها حرف "گ" ندارند، به جاي آن حرف "ج" مي آورند.

جستجوي دوست گراميم آقاي بهروز عسكرزاده نشان مي دهد كه اين ارتباط وجود دارد و واژه قرآني "سجيل"، در اصل همين "سنگله" خودمان است. نوشته آقاي عسكرزاده را با تغييراتي نقل مي كنم:

در فرهنگ دهخدا در معناي سجيل چنين آمده است:

"سجيل: سنگ گل. (منتهی الارب) (نصاب الصبيان) (ترجمان القرآن)

سنگ گل و آن نوعی از سنگ خام است. (غياث)

در المعرب از ابن قتيبه سجيل بفارسی سنگ و گل است، يعنی حجارة و طين. (المعرب ص 181)

احمد محمد شاکر در تعليق بر اين کلمه قول مولف لسان العرب را مبنی بر تعريب کلمه نويسد و سپس از وی از ابوعبيده آرد: "... مِن سجيل" تاويل آن بسيار و سخت است ... سجيل را دو سه معنی است، مفسران گويند يکی آن است که سنگی سخت و ديگر که سنگی از گل پخته مانند آجر. و روايت درست اين است که سجيل يعنی سنگ و گل بهم آميخته. و در لفظ عرب هر چه پارسی گاف باشد جيم گويند. چنانکه زنگی را زنجی و زنگ را زنج گويند و بنگ را بنج گويند و سنگ را سنج گويند و بر اين قياس اين لفظ سجيل در قرآن آمده است و تقديم بر آن چنين است. سج جل يعنی سنگ و گل، و پيغمبر ما صلوات ا& عليه بسيار لفظ دانستی. (فارسنامه ابن البلخی ص 7).
ائمه لغت عرب و از جمله ازهری بر آنند که اصل اين کلمه از سنگ و گل فارسی است و قرآن کريم نيز که در سوره فيل «ترميهم بحجارة من سجيل» فرموده در جای ديگر مثل اين است که سجيل را تفسير کرده و آمده است لنرسل عليهم حجارة من طين . (قرآن 33/51). و بعيد نيست که سجيل از سی ژيلم لاطينی ماخوذ باشد، ليکن خود سی ژيلم لاطينيی به معنی مهر و خاتم از سنگ و گل يعنی گلی سخت يا گلی چون سنگ آمده باشد و اين سنگ گِل ابتداء معنی گِل مختوم ميداده و اين همان گِل اُخرا يا نوعی از آن است که در بعض جزائر و سواحل ايران و در جريزه شامس و لمنس است و اين گِل را در قديم بر سر نامه ها زدندی چون لاک و موم در عصر ما، و مهر بر آن نهادندی و ممکن است مردم لاطين ابتداء آن را بمعنی اصلی خود ناميده و سپس از قبيل تسميه حال به اسم محل معنی خاتم به او داده اند. والله اعلم. (يادداشت بخط مولف) ..."

(پايان نقل قول از لغت نامۀ دهخدا)

و نیز بسنجید با "سنگل میش" که حکیم مومن تنکابنی در تحفة المومنین آورده اند و صاحب مخزن الادویه نیز از او تبعیت کرده است:

"زوفای رطب چرکی است که در دنبه و موی زیر شکم و کنج ران گوسفند جمع و منعقد گردد و به فارسی سنگل میش و به ترکی شقلداق نامند." (تحفه 234 و ← مخزن 441). 
"زوفاء الرَطب...به فارسی سنگل میش و به ترکی شقلدان نامند. ماهیت آن: چرکی است که در دنبه و موی زیرشکم و کنج ران و زیر دم گوسفندان [به هم می رسد] در بلاد ارمن به سبب چریدن گیاهی شیردار و با حدت از منافذ به طریق ترشح بیشتر برمی آید و در آن مواضع جمع و منعقد می گردد." (مخزن 441). 
در گیلکی سنگل sǝ(a)ngǝ(a)l ، سنگیل sǝ(a)ngi(î)l نیز گفته می شود و آن مرکب است از: سنگ sǝ(a)ng + گل (= گیل) gǝ(î,i,a)l ، که یکی از "گ"ها حذف شده است. واژۀ سنگل یا سنگل میش در فرهنگهای فارسی نیامده است. ولی در گیلکی هنوز هم زبانزد است از این روی بعید نیست که حکیم دیلمی (تنکابنی) این واژۀ بومی را درنظر داشته بوده است.
واژۀ "سجیل" که در قرآن نیز آمده است، می تواند معرب همین سنگل = سنگیل بوده باشد چه شکل فرضی این ترکیب در زبان پهلوی، درست sangî(i)l است. 

(پايان نقل نوشته آقاي عسكرزاده)

و چيزي كه من مي توانم بيفزايم اين است كه "گِِله" به معناي واحد شمارش هم از گِل گرفته شده است. مانا كه در شمردن از گلوله هاي كوچك گِلي به عنوان معيار و ابزار استفاده مي كردند. و گِل همان گيل است. نمي دانم اين مطلب را در سفرنامه خودزكو به گيلان خواندم يا جاي ديگر كه گيلان يعني سرزمين گِل. چون در گيلان هميشه باران مي بارد و هميشه زمين گِلي است. الف و نون آخر گيلان به اين اعتبار الف و نون ِ مكاني هستند مانند تالشان: سرزمين تالش ها.

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 12:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 تیر1393

شمارش و اندازه گيري

در گذشته براي شمارش گردو و... عدد مبنا، پنجاه بود. يعني گردوها از يك تا پنجاه شمرده مي شد ولي ارقام بالاتر از پنجاه را نسبت به پنجاه مي سنجيدند. مثلا به جاي شصت مي گفتند: پُنجا و ده (10+50) . به جاي هشتاد مي گفتند: پنجا و سي. وقتي تعداد به صد مي رسيد مي گفتند: دو پُنجا. و همينطور چارپنجا و هشت پنجا و... 

 

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 2:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 31 خرداد1393

يادمان 31 خرداد 69

ياد درگذشتگان زمين لرزه

 

سال 69 گرامي

 

و روانشان شاد باد.

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 2:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 13 اردیبهشت1393

خفه سُن

خفه سُن  xafeson  سُرفه

در گویش تاتی رودبار "سُرفه" را "خفه سُن" (xafeson) یا "خفه سان" (xafesān) می گویند. ریشه این واژه چیست و آیا این واژه در گویشهای دیگر هم در این معنا به کار می رود؟  آیا این واژه با فعل "خفه شدن" ارتباطی دارد؟

واژه "خفه سُن" اسم مرکب است و از فعل "خُفیدن" و "خوفیدن" گرفته شده است.  در فرهنگ ناظم الاطبا واژه "خُفیدن" به معنای "نفس زدن، سُرفه کردن و عطسه کردن" آمده است. در لغت نامه دهخدا این بیت شعر برای "خُفیدن" در معنای "سُرفه کردن و عطسه زدن" شاهد آورده شده است:

چون بخُفَد بادِ سعادت اثر     غالیه سا گردد بادِ سحر

فعل "خُفیدن" ظاهراً در زبان اوستایی و فارسی میانه غربی وجود ندارد ولی در دسته شرقی از زبانهای ایرانی  وجود دارد. (مثلاً در گویش سنگلیچی، خُف" (xof) و در گویش یغنابی "خوف" (xūf) به معنای سُرفه است). این واژه همچنین در زبانهای ایرانی میانه شرقی وجود دارد (مثلاً در گویش سُغدی (γwb) و در گویش خوارزمی (xf) به معنای سُرفه است) و احتمالاً این واژه از اینجا وارد فارسی دری شده است.

ریشه "خُفیدن" را محققین، نامعلوم دانسته اند (ماده فعلهای دری- ابوالقاسمی، ریشه فعلهای پارتی- منصوری و حسن زاده) ولی "جانی چئونگ" در "ریشه شناسی فعلهای ایرانی"  آنرا بطورقطع از فعلهای "نام آوا" دانسته است. به عبارت دیگر، سُرفه را "خُف" می گویند چون صدایی شبیه به "خُف" تولید می کند. این نظر بویژه وقتی تقویت می شود که بدانیم در گویش استی، قورباغه را "خَفس" (xafs) می گویند. (فرهنگ نطبیقی- حسندوست)

حال نگاهی به این واژه در گویشهای دیگر می اندازیم:

در تاتی خلخال "خُس کَردن" (xos kardan) به معنای "سُرفه کردن" است. (معراجی)

در گیلکی، "خوس کودن" (xus kuden) یعنی "سُرفه کردن". (ویژگیهای گویش گیلکی- سرتیپ پور)

در تالشی "خَس" و "خِس" به معنای سُرفه" است. "خس کرده" یعنی "سرفه کردن" و "خس گته" یعنی  "سرفه گرفتن". (رضایتی و خادمی- رفیعی)

در تاتی تاکستان، "خُوَ" (xowa) یعنی "سُرفه" و "بِخُوِستن" (bexowastan) یعنی "سُرفیدن".(تات نشینهای بلوک زهرا- آل احمد)

در گویش بختیاری "خوفه" (xufa) یعنی "سرفه".

در کُردی کرمانشاه "کُخ" (kox) یعنی "سرفه" و "کُخِن" (koxen) یعنی "کسی که زیاد سرفه می کند". (درویشیان)

در گویش کلاردشت، "کُلکُل هاکُردَن" (kolkol hākordan) به معنای "سرفه کردن" است. (کلباسی)

(مقایسه شود با "کُخ کُخ" در فرهنگ برهان قاطع به معنای "صدا و آواز سرفه").

 

همه واژگانی که در بالا از گویشهای مختلف ایرانی ذکر شد، از مصدر "خُفیدن" هستند. ریشه این فعل، چنانکه گفتیم، "خُف" (xof) می باشد. در برخی گویشها صامت (s) به آن افزوده شده است و این واژه بصورت "خُفس" یا "خَفس" درآمده است. در گویش تاتی رودبار هم همین تحول پیش آمده است. در برخی دیگر از گویشها، پس از افزوده شدنِ صامتِ (s) تحول دیگری روی داده و صامتِ (f) حذف شده است و بدین ترتیب واژه های "خُس" و "خِس" و "خُس" بوجود آمده اند. در گویش گیلکی و تالشی شاهد چنین تحولی هستیم.

نتیجه اینکه واژه "خفه سُن" در تاتی رودبار در اصل "خَف" بوده. سپس بصورت "خَفس" درآمده است و سپس پسوند (on) به آن افزوده شده است. ممکن است پسوند مزبور، نشانه جمع باشد زیرا "سرفه کردن" معنای تکرار را در خود دارد.

شایان توجه است که در زبان انگلیسی، "سُرفه" را "کاف" (cough) می گویند که یک نام آوا و با واژگان فوق از یک ریشه می باشد. (جان آیتو)

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 1:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 6 اردیبهشت1393

هَنی در باره ی اُدَم

هو جور گِه پیشتر صحبت بُکردَم، نام ِ درستِ شیخ محله ، 

" اُدم مَحَل"  هسته .  اگر شما روبار ِ قدیم ِ آدُمون ِ جا 

آپُرسَن، هِشکَس "شِخ مَحَل" نُگویه.  

حُکمن آپُرسن: پس کلمه ی  "شِخ مَحل" کا یِ جا بومیه؟ 

در دوره ی رضاشا و  اونِ دُمبال در دوره ی محمدرضاشا، 

شروع بُکردون روستایون و محلون ِ اِسمونا ثبت کُردن. 

بومان همه ی دهات مهاتونا آمارگیری بُکردون. 

مردُم ِ ره شناسنامه صادر بکردون، نام خانوادگیا دَب بُکردون 

و خیلی دیَر کارون. 

وختی خاستَنه روستایون ِ اِسما ثبت بُکُنون، بعضی اِسمونا 

جابجا بُکُردون، آگِردونیون، فارسی اسم بِنان. چره؟

اَخه اُ کسی گِه اِسمونا ثبت کُرده، بومی نبه. 

در نتیجه خیلی از محلون ِ اِسم، فارسی ببه. 

مثلاً  "بابون مَحَل" ِ اِسما ثبت بکردون "بابان" گِه کاملن نادرسته. 

به جای "مرزه کش" بِنان "مرزانکش" گِه اینُم نادرسته.

به جای "اُسرامُرز" و "جَکین" بنان "سَرامرز" و "جوکین" گِه هر دو  غلطه. 

 حدود دو سال پیش مه یه تا مقاله 

 در باره ی دلیل نامگذاری روستاهای جوبن 

 نشریه های محلی میون چاپ ببه. ایا 

نخام اُ مطالبا تکرار بُکُنُم.

ولی مثلن شمه نظر،  "جَکین" چره وا ببو "جوکین"؟  

یارو خیال بکرده گِه "جَکین" هیچ معنایی نداره ولی "جوکین" یعنی 

مثلن روستایی گِه اونِ میون "جو" عمل آهای. 

یا  جوکینا  به معنای زیرِ جو (نهر) بفهمسته و 

بخاسته واوِ ِ حذف شُدا آگِردونه گِه اي کارُم درست نیه.

اَمه مَحلون ِ اِسم گِه خوبه، روستای راجین ِ رحمت آباد ِ اِسما 

بِنیان راجعون.  حُکمَن اي روستای ِ تابلویا بدیَن. 

"راج" در روبار، درخت ِ راشا گویون. 

درخت راش روبار  میون فراوُنه. "راجین" یعنی جایی که خیلی 

درخت راج داره. 

ولی "راجعون" کلمه ی عربی هسته و اصلن 

چه ربطی به رحمت آباد داره؟

پَستَرون  ویشتر صحبت کنم. 

نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 1:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 26 فروردین1393

جوبني عزيز! آيا مي توانيد به اين فهرست چيزي بيفزاييد؟

نام شماري از دشتها و باغهاي جوبن به چینش الفبایی در زير مي آيد. سپاسگزار خواهم شد اگر شما همولايتي گرامي بتوانيد به كامل شدن اين فهرست كمكي بكنيد. همه ي اين نامها صد درصد تاتي خالص هستند و ارزش زيادي دارند و برخي از آنها قرينه هايي در ديگر آباديهاي رودبار دارند. لطفا كمك كنيد تا اين پازل كامل شود و بتوانيم به يك نقشه ي توپوگرافيك كامل از جوبن و رودبار برسيم.


پُردسر   pord e sar 

پشت باغ posht e bagh (کنار کارخانه برنجکوبی).

پین کوت peynkut

جووُن لات  juvonlat 

چَمبره  chambare 

درسي darsi

دروازه سر  darvaze sar

دگامیون  degamiyon   

دوبرارکون  doborarakon   

دوبَره  dobare  

زه دار بُنون  zedarbonon   

سلونسر selonesar   

سَنجیل sanjil.  

سنگ چمون seng e camon  

سوبره  sobare   

کارش karesh. 

کَرا kara  

كردل  karedel

كركاور  karkavar 

كَشون ka'shon

کَلاوُنون kalavonon  

گُلباغُنون  golbaghonon 

لـله کش lalekash  

نَرگیجال nargijal 

موسر mowsar  

نالوس nalus   

ناوسرون navesaron  

ورِف varef    

وُنه سَرا  vone sara    

  

نام کوهها و تپه ها:

چارکول  charkul    

گردکول  gerd e kul  

فیل ِ کو    fil e ku 


نوشته شده توسط علی علیزاده جوبنی در 1:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر